من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را...
سلام عزیز دیگه نمی نویسم .اگه میرم بدون دلیل رفتن من خودتی .بس که دوستت دارم میرم شاید تا اخر عمر تنها باشم و شاید..................... هیچ کس از اینده خبر نداره.
شاید به حرفام بخندی . اما می گم . میرم تا گناه نکنم . چون می دونم ایندفعه اگه ببینمت طاقت نمیارم بغلت نکنم و تو اغوشم نکشمت. شاید من برات بهترین دوست بودم اما تو برای من عشق بودی و افسانه یه عشق یه طرفه . عشق فراموش نمیشه و برای همیشه تو دلم یادت زنده است الان که دارم می نویسم چشمام پر اشک شده و هق هقم بند نمیاد. اما حقیقت رو باید پذیرفت . می دونم لازمه عشق وصال نیست ولی اگر عشق باشه ادم براش جون میده اما یه طرفه چیزی جز داغونی نیست.
تو این چند ماه خیلی فکر کردم . روز اخری که با هم بودیم و شبش رفتیم حرم روم نشد سرم رو بلند کنم و به امام رضا سلام کنم . شاید از حرفام خندت بگیره. بگی این کاره نیستی ولی به روح پدرم عین حقیقته .
همه چی این دنیا نیست عزیز من نمی خوام اخرتم رو به خاطر دنیا از دست بدم. میدونم گناهکارم اما نمی خوام گناهی بکنم که تاوانش رو تا خر عمر پس بدم. از خودم می ترسم نه از تو . نمی خوام دچار گناه بشم. اگه می گم ازدواج میکنم فقط برای اینه که خودم رو مهار کنم تا هر کاری دلم خواست نکنم . یا باید انقدر خودم رو قوی کنم که سنگ باشم با این دل شیشه ای . یا باید خودم رو پایبند زندگی کنم تا هر کاری دلم خواست نکنم .
نمی دونم باید چی کار کنم هنوز سر درگمم. ولی میرم تا خودم رو بسازم برام دعا کن ادم بشم.
می زنه آتیش به جونم
پس کجایی مهربونم
آخه من ترانه هام رو
واسه کی پس بخونم
..............................................................................
نگاهت می کنم اما نمی فهمی نگاهم را
به آتش می کشی قلب پر از دردو نگاهم را
اگر عشقم به فردا واگذاری هیچ می دانی
همین امشب به پایان می برم آغاز را
نمی دانم که بعد ازمردنم دیگر چه خواهد شد؟
و فرصت پیش می آید ببخش اشتباهم را
